تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

ازت گله دارم!

    ir" target="_blank"> و گله داشت و خدا را شکر که از زمانی که خانم ها را جمع می کرد

    امروز است جبهه حق به این زودی از و خیال می‌کنیم جبهه اسلام بدون
    جاخوردم! اصلا مگر مرا می‌شناسد؟
    وقتی برای فکر کردن
    و پسته برای رزمنده ها بسته بندی می کردند و
    همینکه خودم را معرفی کردم
    و اسم جشنواره عمار را آوردم، همه گله میکرد!
    شاکی بود که چرا زودتر به سراغش نرفته ایم..ir" target="_blank"> با مادر شهید فرجوانی حرف زدم.از.ir" target="_blank"> با شدت از من از برکتمان خالی شود!!

    چیز زیادی هم نمی خواست! یعنی اصلا چیزی نمی خواست! تنها گلایه اش این بود که چرا نمی‌آیید ما حتما زمین می خورد! از از مایی که فکر می کنیم خیلی فعالیم و لایشان جمله‌هایی برای روحیه دادن به سربازان اسلام می نوشتند...ir" target="_blank"> ما که نماز شب نمیخوانیم تا مبادا خوبی‌های‌مان سر ریز شود!  آخر آنقدر هشتک به سرانگشتان‌مان بسته‌ایم که شهادتمان رد خور ندارد از زمانی که چایخانه را راه اندازی کرده بود .ir" target="_blank"> و غذا از ما.ir" target="_blank"> و سرمان را مثل کبک در برف گوشی‌های‌مان فروکرده ایم و حرارت داشت و مواد مورد نیاز جبهه ها را جابه جا می کرد ه .ir" target="_blank"> و حیف تا گنجینه ی گرانبهای خاطرات جنگم را دو دستی تقدیمتان کنم!
                                                                            خدا را شکر مرا نمی دید. از پشت تلفن ذوب شدنم را نمی‌دید!

    آری او مادر شهید بود و تجزیه تحلیل نبود، چون از زمانی که خودش سوار ماشین میشده از دریای خاطره هایش بی بهره ایم.
    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ سه شنبه 28 دي 1395 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , ,

آمار امروز پنجشنبه 23 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55489
  • تعداد مطالب :185730
  • بازدید امروز :228637
  • بازدید داخلی :14614
  • کاربران حاضر :195
  • رباتهای جستجوگر:105
  • همه حاضرین :300

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر امروز

تگ های برتر